آدرس اینستاگرام امام رضا
شیرم تموم شده… سرم را می چرخانم توی یخچال و سان استار هلو چشمک می زند… مربوط به کدام دوره تاریخی و کدام دورهمی و کدام کثافت کاری است! الله اعلم… به تاریخش نگاه نمی کنم… توکلم را به خدا می کنم و لیوانی میریزم و میخورم… گاهی توکل باعث کاهش رفتارهای وسواسی می شود… وسواس بیماری مسلمانان نیست که بگوییم چون در کودکی از حلال و حرام و نجسی و پاکی ترساندنمان، به سرمان می آید، خیر؛ بلکه بر عکس، دین می تواند در کاهش رفتارهای وسواسی کمک حالمان باشد؛ چرایی اش را بعدا برایتان توضیح خواهد داد…سرفیس را روی میز تحریر قرار می دهم…از آخرین باری که این کار را در خانه کرده ام، چیزی یادم نمی آید… خیلی باید حالم خوب باشد و کیفم کوک باشد که این کار را بکنم… این بار البته اصلا کوک نیست ولی باز هم این کار را می کنم…گاهی اگر قرار باشد همیشه مطابق میل ندای درون رفت جلو، باید دست از آرزوها کشید… از عصر قفلی ام روی آهنگ حامی… چرایی اش به خودم مربوط است… مَن هم دِلم تنگته/هم قَهرم باهات//هم دِلم شکسته از تو//هم هنوز میمیرم برات… غُرغُر دارم… گروه همکاران دفتر را باز می کنم و کمی آنجا غُرغُر می کنم… باید با برنامه بهتری جلو برویم…دعوتشان می کنم به برنامه ریزی… کلا برنامه سایت و پیج و تراپی و کلا زندگی مان نیازمند یک خانه تکانی اساسی است… یک برنامه روی زمین مانده 3 ساله است که همین روزها انشالله اجرایش می کنیم… سریالی است که مدت ها قبل سناریواش را نوشته ام… بازیگرهایش انتخاب شده اند… حتی یک پیش تولید اولیه هم کرده ایمش…ولی 3 سال است، هر سری به نحوی رهایش کرده ایم… چند شب پیش که حال و هوای شهادت امام حسن و رسول خدا و امام رضا بود یه خواب جالبی دیدم… به گمانم شب شهادت بود…قبل خواب خیلی دلی به امام خوبی ها گفتم، ما سالهاست مهمان توایم… توهم غریبی و ماهم غریب… زندگی مان، کارمان، خانه مان، تحصیلاتمان، ماشین مان، همسرمان، فرزندانمان و هزار و یک چیز دیگرمان، آنی نشد که خودمان خواستیم… همه اش روی هواست… نمی دانم گریستم یا نه ولی دلم خیلی گرفته بود… سردردی عجیب هم حالم را خراب کرده بود… خوابیدم… در عوالم خواب، دیدم حرم امام رضام…دقیقا کنار حوض صحن پیامبر اعظم بودیم… پدرم در کنار یک سلبریتی تمام عیار نشسته بود… به گمانم پدر نشسته بود و آن سلبریتی کنار پدر ایستاده بود… جلو رفتم و سلام کردم…برخلاف همیشه خیلی سرش شلوغ نبود و طرفداران احاطه اش نکرده بودند… گفتم ببخشید مصدع اوقات شدم… خواستم بگم…نمی دونم چیزی گفتم یا ن.. گفت آقای سعادتی چرا وقتت رو تلف می کنی جانم… ما قبلا هم با هم صحبت کردیم و بهت گفته بودم که تنها راهش همین است که به شما گفتم… زودتر کار را شروع کنید… نگاهی به پدر انداختم و پدر هم به نشانه تایید سری تکان داد و از خواب بیدار شدم… والا ما قبلا با آن سلبریتی در مورد این کار صحبتی نکرده بودم… اصلا با کسی صحبت نکرده بودم و در حد همین چند نفر رفقای اطراف خودم بود و بس… ولی چه میشه کرد.. از قرار معلوم سریال، نظرکرده امام مهربانی هاست… آن سلبریتی هم نیز هم… اینجا این خواب را آوردم که اگر پروژه گرفت، بدانید میزبانش آقاست و افتخارش هم برای او باشد و دیگر هیچ… اگر شد و گرفت سال آینده و سالیان بعدش، در روز شهادتش، دیگی از شوله یا دیگی از کتاب بر قرار خواهیم کرد و شکم یا روح هواخواهانش را سیر خواهم کرد… این هم از نذر امسال و ثبتش در این برگه ها تا انشالله بماند به یادگار و در لابلای تاریخ گم نشود… کاری دیگری را هم امشب انجام می دهم… آن هم سال هاست روی زمین مانده است… خداراشکر امسال خیلی کارها را دارم با هم انجام می دهم… سال سرنوشت سازی است در زندگی ام… دیشب تولد نوید هم بود… برایش نوشتم که حسودی ات می کنم… اینکه عاشقی و حواست گرم یک نفر است… اینکه کنار دخترم مریم هستی… خوب است که عاشقی بلدی و باید بیش از پیش مراقبش باشی، ما بلد نبودیم… به سجاد و پویا نیز همین را نوشتم و ازشان خواستم مراقب دخترانم آتوسا و شادی باشند… هیچ چیز در دنیا بهتر از داشتن کسی که دوستش داشته باشی و دوستت داشته باشد نیست…. به فروید پدر علم روانکاوی گفتند: براستی درمانگر نهایی بیمار چیست؟؟؟ پاسخ داد: عشق، این کار را می کند… اری عشق… این دوای درد آدمی… حامیم همچنان صدایش می آید… این جای خالی تو دلم.. با خودتم پر نمیشه//با این همه از تو دلم// هنوز دلخور نمیشه… مدیا پلیر را می بندم… باید یک شب دیگر تنها بخوابم… هر موقع جلوی زیان را بگیری سود است… برایتان عشق آرزومندم… معمولا بیش از شروع هر کاری فریادش نمی زنم ولی دلم می خواست این خواب را با شما به اشتراک بگذارم… آن سلبریتی هم مهران مدیری بود… عالیجنابی است در نوع خودش… اهل کتاب است و روشن ضمیر… امید که اتفاقات خوب بیفتد… دوستتان دارم… مخلصیم… به قلم ابوالفضل سعادتی… حوالی 14 شهریور 1403.